-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
شـمـیم زلـف تو را بـادها كجا بردند؟! مـقـام قـدِّ تو را خـاكهـا چرا بـردنـد؟! چگونه باب حوائج نخـوانـمت ای پـیر كه حمله بر تو چنان باب، حلقهها بردند درختها به مقام تو غـبطهها خـوردند كه دست را ز دلِ خـاك بر دعـا بردند تو را ز دور، لـباسی تهی ز پـیكـر دید ز بـسكه جـوهـرۀ پـیكـر تو را بـردند ز ربــنــای تــو، آوازهــا الــهــی شــد ز یك نـمـاز تو رقّـاصه را كجا بردند! تو آن گلی كه چو از ساقهات شكسته شدی مـیان راه، تـو را هـمـرهِ صـبـا بـردنـد چه رتبهایست در این تشنگی كه معصومین به گاهِ مرگ، رهی سوی كـربلا بردند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
هر پاره سنگی در دِلِ دریا که گوهر نیست بیچاره آن چشمی که از داغ شما تر نیست زندان عـقـول ناقـص این اهل دنـیا بود زندان مکانی هست که موسیآبن جعفر نیست زنجیرها با شوق جسمش را بغل کردند آنقدر که جایی برای بوسه دیگر نیست در روز عـاشـورا بـرای اشـک ثـارالله جانسوزتر از داغ اکبر یا که اصغر نیست اسـلام را در روز روشن زیر پا بردند شاید گُمان کردند در گودال مادر نیست زینب نگـاهی کرد سوی عـلـقـمه وقتی میخواست در محمل رَوَد؛ اما برادر نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
خیز بر گـلشن سرسـبـز ولا سـر بزنیم ساغر از چـشمۀ جـوشندۀ کـوثـر بزنیم خیز تا آن که به پای دل غمدیدۀ خویش قـدمی در حـرم مـوسـیجـعـفـر بـزنـیم شرط آزادگی آن است که با پیرویاش تیـشـه بر ریـشـۀ بیـداد ستـمگـر بـزنیم به حضورش ز ره صدق سلامی ببریم به هـوای سـرِ کـویش ز وفـا پـر بزنیم گرچه دوریـم ز درگـاه شـریـفـش، امـا خیز تا حلقهای از اشک بر آن در بزنیم جای دارد به سرافـرازی خود ناز کنیم گر به خاک حرمش بوسه مکرر بزنیم سـزد از مـاتـم او در شب یـلـدایـی غـم با دل غـمـزده بر سـینه و بر سر بزنیم به جگـر گـوشـۀ او تـسلـیـتی برگـوئـیم نالههـا با پـسرش از دل مضطـر بزنیم غم او چون غم زهراست سزد در غم او حـرفی از ماتـم زهـرای مطـهـر بزنـیم گر«وفایی» طـلـبی خـیر دو دنـیا، باید دست بـر دامـن اولاد پـیــمـبـر بـزنـیـم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
خـواهم از آزادهای گـویم سخـن شمعِ غـم روشن کـنم در انجمن نــامِ او را زیـنـتِ دفــتــر کــنـم قـصّۀ مـوسیبن جعـفـر سر کنم یــادی از زنــدانِ بــغــداد آورم روحِ هـسـتی را به فـریـاد آورم دجـلـه پـر خـونـابۀ حـسرت کنم جِـسـر را جـولانگـهِ محنت کنم خیره گردد دیده در عـمقِ زمان بـگـذرد انـدیـشـه از بُعـدِ مکـان بـیـنــد آن زنــدانــی بـــیــداد را شـمـعِ ظـلـمـت خـانـۀ بـغـداد را ابـــری از آهِ دلِ کـــرّوبـــیـــان بر فـرازِ سِجـنِ هـارونی عـیـان بــرقِ آهِ قـدسـیــان در جــانِ او اشکِ حـورانِ جـنـان، بارانِ او یـا چـکـد زان ابــر از آهِ درون جای باران چکههای لعـلِ خون پــرنـیـانِ مـاهـتـابـش پـوشِ زر از نجومِ اِسپند و مِجمَر از قـمر ظاهرش مطمورهای تنگ و سیاه بــاطــنــش آئــیــنـــۀ نـــورِ اِلاه چـاهِ مُـظـلـم، مـطـلـعِ انوارِ حق در جـبـین تـیـره شب، نورِ فلـق طوری از برقِ تجلّی غرقِ نور ساطع از آن، پرتوِ مصباحِ طور سـیـنـۀ سـیـنــایـی از نــورِ ازل موسیِ آن عکـسِ حُسنِ لـم یزل قـعـرِ زنــدانِ بــلا مـیــقــاتِ او عکس ایثـار و جهـان، مرآتِ او کـهـکـشـان صـفّ تـمـاشـاییّ او نُه فـلک مدهـوش و سوداییّ او مسکـن زنـدانـی عـشـق حـبـیب پر طنین از نغـمههای یا مجیب عـشـقِ او را کـرده پــابـنـدِ بــلا بــهــرِ شـــرحِ الــبــلاءُ لــلــولا ورنه کی گـردد اسـیـرِ قـید کین حـجـّت کـبـرای ربّ الـعـالـمـین رشتۀ کون و مکان در دستِ اوست ماسوا محـوِ نـگـاهِ مستِ اوست سر به خطّ حکمِ او کون و مکان بـسـتۀ قـیدِ ولایـش، انس و جان والضّحی تعـبـیری از عنوانِ او آیـتِ والـشّـمـس، انـدر شــأنِ او گر نه شورِ عـشقِ یارِ بینظـیر چون کند معلول علّت را اسیر؟ او بـقـای مـاسـوای الله را سـبب او به حـجـیّت ز هستی منتخـب گر بجـنبد لعلِ نوشیـنش به قهر در دمی پاشد ز هم اجزای دهر روزِ روشن چون شبِ یلدا شود شورِ محـشر در جهان پیدا شود لیک عشقِ یار اسیرش خواسته محـفـلِ اُنـسـش به سِجن آراسته دیـده را بـاشـد اگـر یـارای دیـد بـیـنـد آن مـحـبـوبِ دادارِ مجـید چـهـره بر پـیـشـانی خـاکِ سیاه لـب هـمـه گـویــای ذکـرِ یـا اِلاه جذبه و حال است سر تا پای او مُصحَفِ عشق و وفا سیـمای او رازِ دل گوید به صد سوز و گداز کای خدای بینـیاز و چـارهساز چون تـوانم گـفت شکـرِ نعـمتت ای همه هستی غـریقِ رحـمـتت این من و این محفلِ بیقیل و قال این به درگاهت مجالِ عرضِ حال این نه زندان، بَل حریمِ الفت است گوشۀ راز و نیاز و صحبت است بـســتــۀ طــاعــت، دلِ آزردهام خاکِ این زنـدان سـرا، سجّـادهام دل، رضای دوست میخواهد به جان نیست در قـیدِ مکـان، بـندِ زمان کعبۀ عشق است هر جا یادِ توست گرچه زندان است، عشقآبادِ توست شِکوه در راهِ تو کِی باشد روا؟ از جـفـای خـصـم و زنـدانِ بـلا دوستان را خواست عشق اندر بلا تا شود مـمـتـاز، از غـیر، آشـنا عشق، بیرنجِ بلا دردآور است عشق نتوان گفت، بَل دردسر است آهِ مـن، شـمـعِ شـبــانِ تــارِ مـن غلّ جامع، همدم و غمخوارِ من گـردنِ من، بـسـتـۀ قـیـدِ وفاست بـنـدۀ افـتـادهات صـیـدِ وفـاسـت گر نه مـیـثـاقِ ازل، تـقـدیـرِ من کی شـدی قـیـدِ بـلا زنجـیـرِ من گـر چه آزارد مـرا این سـلـسـله نیست از آنم به لب، هرگز گِـله شِکوهام از دردِ هجران است و بس دردم از دوریّ جانان است و بس گر به پا شد از هم این خاکی قفس بـا نــسـیـمِ قُــرب آمـیـزد نـفـس طایرِ جان جا کند در باغِ وصل پرده افـتد، فـرع پیوندد به اصل بینم اندر بیکرانها روی دوست هست از هر سوی چشمم سوی دوست دید دل، هرگه به هر جا بنگریست غیرِ انـوارِ جـمـالـت هیچ نیست بـشـنـوم از هـر زبـانـی نـامِ تـو مـست بـیـنـم عـالـَمی از جامِ تو رَشحِ فیضت کرد پُر در گلستان از شرابِ عـشـق جـامِ ارغـوان تازگی در فرشِ خضرا زانِ توست لاله روشن، ز آتشِ احسان توست بـلبـلی گـر با گـلـی گـوید سخـن از تو میگـوید به گلهای چـمن موجها گر بوسه بر ساحـل زنند نـامِ زیـبـای تـو نـجـوا میکـنـند چشمِ نرگس از غمِ عشقت، سَقیم لـرزه از شوقِ تو در پای نـسیم صبح را از اشتیاقت سینه چاک آه شب از سوزِ هجران، دردناک هـر نـوایـی در جـهـان آوای تو خلق تو، مجذوبِ تو، گویای تو نیـستـم تـنهـا در این خلـوتسرا این هـمه با من به یـادت هـمنـوا انبیا با من در این محبس، انیس اوصیا با من در این محفل جلیس روحِ احکام و شرایع با من است بزمم از انوارِ وحدت روشن است هست با من جـمـله ارواحِ رُسل بر سـرم چـتـرِ ظـلال، عقلِ کل جوهـرِ خیر و صلاح از آنِ من جـلـوۀ حـق، مـشـعـلِ زندانِ من تـا ز تــو عـزّ امــامـت یــافــتـم بر همه هـسـتی، سـیـادت یـافـتم هـفـت دریا را وضو از آبِ من بـسـتـرِ مَـه، حـلـّۀ مـهـتـابِ مـن روحِ عـرفـانِ حـقـایـق، هـمدمـم نو عروسِ وحی مُنزل، مَحرمم مـن اذانِ رکـعــتـانِ صـبـحـگـاه مـن تَــهــجـُّـد را نــدای یــا الاه من فرایض را همان شرطِ قبول مـن نـوافِـل را مــنـادی اصـول بـا ولای مـن، وجــودِ کـائـنـات از وجـودِ مـن جـهـانی را ثـبات سـجــدۀ مـن روحِ والای نـمــاز خاک را از سجـدۀ من، امـتـیاز چـشمِ ذراتِ جهـان بر جـودِ من ساجدم امکان و تو مـسجـودِ من هست با من این همه شأن و بها خــاکبـوسـم تـا ثــریّـا و ثــری بـا خـیـالـت تـا بـجـنـبـانـم زبـان ماسـوا با من شـود هـم داسـتـان واصـفـانِ کــبــریـایـت لا تُـعــدّ عـاکـفـانِ درگـهـت بیحدّ و عـدّ هـمـزبانِ من شـود، هـنگـامِ غـم با هـمه آهـن دلـی، زنـجـیـر هم گر نه از حق است باطل بیمناک چیست این زنجیر و زندانِ هلاک من یکی، دشمن هـزاران بیشتر آن هـزاران از یـکی اندر حـذر من تو را خواهم، جهان را دشمنان پَستخویان، سفـلگان، اهریمنان تا جهان بوده است، چونین بوده است مـقـصدِ قـومِ بـد آئـین بوده است مالـکـانِ زور و زر یـارِ هـمانـد در رواجِ ظـلـم بـاهـم هـمـدمانـد بوده هارونها فزون در روزگار کـیـنه و جور و ستم را دسـتیار هر دلی با کینه مقرون بوده است همره و همزادِ هارون بوده است هرکه، هرجا دل به دنیا داده است خِـشتی اندر این بنا بنهـاده است گر نه بیداد و ستم، زندان چرا؟ حـلـقـۀ زنجـیر بر نیـکـان چرا؟ با تلاش مـرتـدی بیشرم و دین بسته شد هر حلقه زین زنجیرِ کین هر خراش از نیشِ خاری بوده است آفـتی بر گـلعـذاری بـوده است صابران را نی ملال، از کین و قهر زانکه امروز است و فردا عمرِ دهر بگذرد هر روزی از عمرِ اسیر طی شود روزی هم از عمرِ امیر هر دو پایان میپـذیـرد عـاقـبت لیک ظـالـم راست، نـارِ آخـرت صابرم من نیز بر تقدیرِ خویش همنفـس با حـلقۀ زنجـیرِ خویش بُـرده آرامـــم ولـی شــوقِ لــقــا هستم از آن روی خَـلّـصنیسرا (عابد) این غمنامه را بس کن دگر کز زبـانِ خـامـه میبـارد شـرر بس کن این بحثِ شرار افروز را شرحِ این انـدوهِ طاقـت سوز را عذرِ عصیان کن، سرشکِ دیده را مـغـفـرت جـو خـاطـرِ آژیـده را سِجـنِ = زندان سقیم = مریض، ناخوش لا تعد = غیر قابل شمارش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
کنج زندان شده روشن به دعای سحرم گرچه تاریکی محض است همه دور و برم خواستم خلوت و سِیر و سفرِ عرش و کنون چند سالیست که سجدهست انیس سفرم چند سال است که اولادِ غـریـبم همگی چـشمشان مانده به در تا که بیاید خبرم چه کنم؛ با که بگـویم چـقَدَر دلـتنگـم؟! کاش میشد که رضـایم بنـشـیند به برم در سیهچال بلا راه نفس نیست که نیست جز خدا با که بگویم که چه آمد به سرم؟! نه هوایی نه غذایی، هدف خصم این است: آنـقـَدر آب شــوم تـا کـه نــمــانـد اثــرم لالـه لالـه گـل سـرخ از بـدنـم میریزد زخم شد از غل و زنجیر همه بال و پرم کاش اسـیری به سیهچـالِ مسلمان بودم این یهـودی نکـند رحـم به چـشمان ترم میزند هر شب و هر روز مرا، میدانم جان سـالـم به وطن از دلِ زنـدان نبرم تازیـانه زدنـش کـشـت مرا، پـیـرم کرد تیـره و تار شده هر دوجهـان در نظرم سر من بر سرِ زانـوی رضا بود رضا آن زمان که پـسـرم دید دگر محـتضرم جان به قربان امامی که به صحرای بلا گفت ای اکبر من! ای پسرم! ای جگرم! ای تنِ غـرق بهخـون آمده بـابـا برخیز خـیز بابا که تو را خـیـمـۀ عـمـه بـبـرم هـفـت بار از جگـرم نـاله و فریاد زنم: پسرم! ای پسرم! ای پـسرم! ای پـسرم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
زنـدان صبـر بود و هـوای رضای او شوقش کشیده بود به خلوت سرای او زندان نبود! چاه پُر از کینه بود و بس زنـدهبـهگـور کـردن آئـیـنه بود و بس زندان نبود! یک قفـس زیر خاک بود هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود زندان نبود! کرب و بلای دوباره بود یک قـتـلگـاهِ مـخـفیِ پُـر استعـاره بود زندان نبـود! یـوسـف در بین چاه بود زنـدان نبـود! گـودی یک قـتـلگـاه بود زنـجـیـر بود و آیـنـه بـود و نگـاه بود تصویر هر چه بود، کـبود و سیاه بود زنـجـیر را به گـردن آئـیـنـه بـسـتهاند صحن و سرای آینه را هم شکـستهاند دیـگـر کـسـی به نـور کـنـایه نمیزند شــلاق روی صـورت آیــه نـمـیزنـد میخـواسـتـند ظـلـم به آل عـلی کـنـند میخواستند روز و شبش را یکی کنند هر کس که میرسید در آنجا ادب نداشت جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت زندان نـبود! روضـۀ گـودال یـار بود هر شب برای عمۀ خود بیقـرار بود حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود زینب مـیـان جـمـعـیـت نـیـزهدار بـود در شهر شام، غیرت و شرم و حیا نبود زنـدان بـرای دخـتـر زهـرا روا نـبود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
جـایی بـرایـش مـعـنی زنـدان نـمیداد جز سجده بغضش را کسی پایان نمیداد باب الحـوائـج بـود، و ابر تـشـنه حتی بیأذن او یک قطره هم بـاران نمیداد آری کـسـی غـیـر از نـگـاه روشـن او نـوری به قـلـب تـیـرۀ انـسـان نـمیداد از گل فـقـط یک سـاقه باقی مـاند، اما اصلأ به طوفان لحظهای میدان نمیداد شلاق با خود زیر لب میگفت، ایکاش دنیا مرا آن شب، به زنـدانبان نمیداد او زنـدهتـر شد کاش دنیـا نیـز آن شب با دوری از موسیبن جعفر جان نمیداد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
ندارد كس در این عالم دل زاری كه من دارم ندارد سینهای آه شـررباری كه من دارم ندیده هیچ مظلومی چنین ظلمی كه من دیدم ندارد چشم گردون چشم خونباری كه من دارم ندارد هیچ زندانی نگهـبانی كه من دارم ندارد كس بعالم خصم خونخواری كه من دارم شب و روزم بُوَد یكسان ز تاریكی این زندان ندیده دیدۀ گردون، شب تاری كه من دارم ندارم محرم رازی بجز این كُنده و زنجیر ندارد هیچ بیماری پرستاری که من دارم بگیرم روزه و ذكر خدا هر دم به لب دارم نباشد روزهداری را چو افطاری كه من دارم از این ظلمی كه هارون میكند بر من خدا داند كسی باور ندارد چشم خونباری كه من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
خـدایـا آرزو دارم بـبـیـنـم بچـههـایـم را در این خلوت اجابت کن دوباره ربّنایم را ندارد فرق چندانی برایم روز و شب دیگر از این رو که نمیبینم رُخ ماهِ رضایم را دلم تنگ است میخواهم کنار دخترم باشم چه میشد باز بر دوشم بیاندازد عبایم را نشد امروز دستم را بگیرد گرم در دستش ولی یک روز میگیرد غریبانه عزایم را دعا کردم برای حال زندانبان ولی افسوس تلافی کرد با شـلاّق هـمـواره دعـایم را بلائی بر سرم آورد این جا سِندی نامرد که جز مُردن نمیبینم در این دنیا شفایم را ندارد روزنی زندان، امان از دست زندانبان که با زنجیرِ غم بسته گلوی بیصدایم را ندارم قوتی حتی که برخیزم به روی پا فشار ضربۀ پایی شکـسـته ساقِ پایم را غریب و تشنه و زخمی بهفکر همسر و فرزند بیا مادر! بیا مـادر! بـبـینی کـربـلایم را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
چون کمانداری رها کردهست چشمت تیر را تا که در چنگ آورَد این "صیدِ از جان سیر" را در هوای پایبـوسیِ تو باید رشک برد از ازل تا صبح محشر بوسۀ زنجیر را ای امام بیجماعت! ای که میگوید فلک بعدِ هر تکـبـیـرةُ الاحـرامِ تو تکـبـیر را با نگـاه تو هـدایت شد زنی آوازهخـوان ای بنازم! گوشۀ چشم تو، این اِکسیر را شد قیامت، آسمان خاموش شد، خورشید سوخت باز نـازل کـرد ایـزد سـورۀ تَکـویـر را پـادشـاهی زیر سُـمّ اسبها تـشیـیـع شد در حصیری جمع کردند آیۀ تطهیر را!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
چشم هر شاه و گدا با تو مقابل شده است بر درِ خانۀ پُر مِهرِ تو سائل شده است چشمت اعجازِ بهار است که هر رهگذری با اشارات نگـاهـت مـتحـول شده است گـر چه زنـدانی تـاریـکی دنـیـا شـدهای نور خورشید هم از نور تو کامل شده است دوست دارد بـشود دانۀ تـسـبیحـت اگر قفل و زنجیر به دستت متوسل شده است این تن خستۀ تو یا که عبایی کهـنهست آه، تشخیص تو از دور چه مشکل شده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام موسی کاظم علیهالسلام
مرد زندانبان اسیر چشمهایت بوده است با خبر از کم و کیف ماجرایت بوده است با تو طیُّالارض کرد و از بلندیها گذشت هرکه روزی زیر باران دعایت بوده است در غل و زنجیر هم نفرین نکردی هیچوقت بر لبت یک عمر لبخند رضایت بوده است از رضایت گفتم و باب الرضایت باز شد هر چه ما داریم از باب الرضایت بوده است هفت دریا، هفت وادی، هفت خوان بندگی پـلـهای از نـردبـان ربّـنـایت بـوده است ایکه در باب الحوائج بودنت تردید نیست ایکه در هفت آسمان هم رد پایت بوده است سالها در غـربت زندان هارون الرشید حلقهها تسبیح و سجاده عبایت بوده است اهل قم هستیم و دائم کـاظمینی میشویم در حرم یک عمر عطر آشنایت بوده است شعرهامان را برای دخترت خواهیم خواند شعرهایی را که در حال و هوایت بوده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
درون سینۀ من سرزمینی رو به ویرانیست دلی دارم که «فِی قَعرِ السُّجُون» عمریست زندانیست نه خورشیدی نه ماهی؛ روز و شب در چشم من یکسان جهان زندان، اتاق کوچکم همواره ظلمانیست نمیدانم چرا جاماندهام از آسمان، شاید، به دست و پای من زنجیرهایی هست و پیدا نیست ولی امشب خدا را شکر حال دیگری دارم چه فرقی میکند شعرم عراقی یا خراسانیست؟ خراسان، آستانه، قم... دلم پر میکشد امشب که پای سفرۀ موسیبن جعفر وقت مهمانیست دمادم ذکر یا باب الحوائج روی لبهایم که حال امشب من حال دنیا نیست، عرفانیست دو چشم بردبارش معنی «وَ الکاظِمینَ الغَیظ» نگـاه مهـربان او از آیـات مسلـمانیست که حتی آن زن آوازهخوان را هم هدایت کرد که حتی از غمش چشم نگهبان نیز بارانیست به حالش اشک میریزد مسلمان، نامسلمان هم برایش روضه میخواند در و دیوار زندان هم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
بپرس از آسمان ما کمی احوال باران را نگـاه تو دگرگون میکـند حال بیابان را بیـا آرام کن دریـای درهـم برهـم دل را فرو بنشان در امواج دعایت خشم طوفان را بیا از کوچههای شهر بگذر تا که بگذارد نگاهت، پیش روی بُشر، ردِّ پای ایمان را خجالت میکشد زنجـیر افتاده به پای تو که چشمان تو گریان میکند هر جسم بیجان را پُر از وَالصّالحینی تو پُر از وَالکاظِمینَ الغَیظ تمنا میکنم از چشم تو تـفـسیر قـرآن را نمازت جنگ سختی بود رو در روی دشمنها نمازی که در آوردهست حتی اشک شیطان را بمیرم زنده کردی عاشقی را در قفس آقا که عاشق کردهای حتی نگهبانان زندان را گرفـتی بین آغـوشت تمام شهرهایش را گرفته بوی گلهای تو سر تا پای ایران را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
امشب به شوق جان جـانان مینویسم یعـنی به جای درد، درمـان مینویسم یابن الشموس الطالعه، شمس الضحایی خورشید را نزد تو حـیران مینویسم نامـت که میآیـد وسـط من در ادامـه بر دفـتـرم پـسوند "سلطان" مینویسم شرط و شـروط بـنـدگـی باشد ولایت با مهـر تو خود را مسلمان مینویسم تا حـق مـطـلـب را به جا آورده باشم مـدح تـو را از روی قـرآن مینویسم بعد از "یرید الله" تـطهـیر و طهارت “لاتـنـفـذون الا بـسـلـطـان” مینویسم شـاه جـهـانـی و هـمـیـشـه اشـتـبـاهی اسـم تـو را شـاه خـراسـان مینـویسم هر دفـعـه بینـوبت جـوابم را گـرفتم حاجات مشکل را چه آسان مینویسم یک عـمـر پـای سفـرۀ تو قـد کشیدیم اصـلا تو را رزاق ایـران مینـویـسم اذن شهادت بر "هریری" را تو دادی پس بیریـا مـثـل شـهـیـدان مینویسم در صحنکهنه، جان نو میگیرد این دل حـقـا شـمـا را جـان جـانـان مینویسم با اینـکـه میدانم میآیـی وقت مرگـم اما دوبـاره دیـده گـریـان مینـویـسـم: آقا! به جـان مـادرت چـشـم انـتـظارم وصل تو را شیرینتر از جان مینویسم مـن آمـدم تـا کــاظـمـیـنـم را بـگـیـرم پس "کاظمین" بعد "خراسان" مینویسم تا اینـکـه قـلـبت را تـسـلا داده بـاشـم با گـریـهام از کـنـج زنـدان مینویسم از نالـههای غـربت "خلصنی یارب" از شعـلههای قـلب سـوزان مینویسم از دوری معصومهاش دیگر چه گویم از درد بیدرمـان هـجـران مینویسم از سوز دل، از ساق پا، از تیغ دشنام از ضـرب شـلاق نگـهـبـان مینویسم صد شکر جای یک کفن چندین کفن بود پس چند بیت از شاه عطشان مینویسم پس مینـویسم هرچه را گـفـتن ندارد یوسف به خاک افتاده؛ پیـراهن ندارد تا بـسـتـه راه چـارهاش را دیـد زینب تا مصحف صدپـاره اش را دید زینب گفتا به آن صد پاره تن پس پیکرت کو؟ انگـشـتـرت کو؟ یادگـار مـادرت کو؟ تنها نه امـیدی به زنده مانـدنت نیست جایی برای بوسه حتی در تنت نیست حالا که خولی قبل ازین، برده سرت را گـفتم ببـوسـم پـارههای حـنـجـرت را (بوسیدم آنجـایی که پیـغـمبر نبوسید) حـتی بـتـول و سـاقی کـوثـر نبـوسـید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
مردی که نام دیگر او «آفتاب» است بین غل و زنجیر هم عالیجناب است حـبلالـمـتین ماست یک تار عـبایش این مرد از نسل شریف بوتراب است هنگام طیالارض و معـراجش یقیناً روح الامین در محضرش پا در رکاب است پـیـداست از بـاب الحـوائج بـودن او هر کس از او چیزی بخواهد مستجاب است با یک سؤالش بشر حافی زیر و رو شد هر کس به پای او بیفتد کامیاب است بـا نــاسـزا بـاب زدن را بــاز کـرده این بددهان بیحیا ذاتش خراب است از حیدر و زهـرای اطهر کینه دارد هر صبح و شب دنبال تسویهحساب است از بـس که گـلـبـرگ تن آقـا خـمـیـده زندان تاریکش پُر از عطر گلاب است با این غل و زنجیر و لبهای ترکدار تنها به یاد زینب و بزم شراب است چوب یـزید و گـریۀ اطفـال ای وای حرف کـنیزی و زبـانـم لال ای وای
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
«الـهی سـیـنهای ده آتـش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست» خـدایا لـطف خود را شـامـلم کن غـمی جانسـوز، مهمان دلـم کن که من عاشقتر از هر روزم امروز خریدار غـمی جانسوزم امروز درون سـیــنــه تــا در یــاد دارم غـــم زنــــدانـــی بـــغـــداد دارم هـمـان مـولا که در بـند بـلا بود پــیــام او پــیــام کـــربــلا بـــود چه بیجـا انـتـظاری داشت قاتل ز اسـلام مـجـسـّـم، رأی بـاطـل! ز دست موسوی، چشم نوازش؟! ز فـرزنـد عـلـی، امـید سازش؟! خـبـر دارنـد هـفـتـاد و دو مـلّـت که از این خاندان، دور است ذلّت تراود نکهـت وحی از سجـودش تـمـنّــای شـهــادت در وجــودش جهانی که در آن جای نفس نیست فضایش دلگشاتر از قفس نیست فضـای بیعـدالـت، بـسـته بهـتر دل دور از محـبت، خـسته بهـتر عـدالـت، بـسـتـۀ زنـجـیـر تا کی حقـیقـت، کـشـتۀ شمـشیر تا کی؟ چرا دشمن کِشَد در قـید و بندش چرا زندان به زندان میبرندش؟ اگر تنهـا، نـمـاز و روزهاش بود رکوع و سجدۀ هر روزهاش بود وگر تنها عـبادت، پیـشه میکرد کجا دشمن از او انـدیشه میکرد مناجـاتی که آن معـصوم فـرمود ســرود انـقــلابـی آتــشـیـن بــود اگـر بــنــد سـتـم بــر پــای دارد خـدا دانـد کـه در دل جـای دارد ملال خاطرش هجر وطن نیست غم و اندوه او فرزند و زن نیست ننالـد هرگز از زنـدان و زنجـیر کجا اندیشد از قید و قفـس شیر؟ غم او غـربت اسلام و دین است تشیّع مانده تنها، دردش این است خدایا داد از این فصل غـمانگیز گل یاسین و... در زندانِ پـائیز؟ مـبـادا دیــده بــیــدارش بــمــانـد بـه دلهـا داغ دیــدارش بــمـانـد بر این بیـداد، دل کی صبر دارد غـمِ خــورشـیـدِ پـشـتِ ابـر دارد مبـادا عـاقـبـت در حـسـرت بـاغ بمـاند باغـبـان با یک چـمن داغ اگر هـر گـل بـهـاری تـازه دارد خـدایـا صـبــر هــم انــدازه دارد مبادا چـشم حق در خـون نشـینـد که صبح و شب «شفق» در خون نشیند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
بیجانم و جان میشود موسیبن جعفر در جانم ایـمان میشود موسیبن جعفر تا بـر لـبـم گـل میکـنـد "باب الحوائج" بـانـی احـسـان میشود موسیبن جعفر مشهد، رضا... قم، فاطمه... با این کریمان والـی ایـران میشـود مـوسیبن جعـفر یک قطره از دریای آقاییاش این است یـار فـقـیـران میشـود موسیبن جعـفر فـهـمـیـدهام از مـاجــرای بُــشـر حـافـی کهفِ هـراسان میشود موسیبن جعفر بـاید که با پـای بـرهـنـه رفـت سـویـش وقتیکه رضوان میشود موسیبن جعفر خـشکـیـدهام بـاید بـیـافـتـم در مـسـیرش بر تـشنه باران میشود موسیبن جعفر جانم به لب آمـد از این مـاتم، ز بسکه زندان به زندان میشود موسیبن جعفر وقتی غـل و زنجـیر بر ساقـش میافـتد دردش فراوان میشود موسیبن جعـفر وقتی که میافـتـد مـیان سـجـده انـگـار در جامه پنهان میشود موسیبن جعفر حالا که زندانبان شکـسته حرمتـش را داغش دو چندان میشود موسیبن جعفر کارش فقط گریه است بر جدّ غـریبـش هر لحظه عطشان میشود موسیبن جعفر جسم نحـیـفـش میرود زیر سُم اسب؟! یا سنگ باران میشود موسیبن جعفر؟! واللهِ نه؛ این روضهها سهم حسین است حتی کـفن نه؛ بـوریا سهم حـسین است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
داغ تو دور از تصوّر، خارج از تصویرها ماتمت افـتاده بر جانِ غل و زنجـیـرها ذکـر تو ذکـر تـوسـل کـردن زنـدانـیـان ضامنِ تهمتگرفـتاران و بیتـقـصیرها حضرت موسیبن جعفر! با تو حاجتهایمان شد اجابت، رد نشد هرگز پس از تأخیرها نیمهشب پر میکشید از دستهای بستهات ذکر تسبیح و قنوت و موجی از تکبیرها از میانِ درب زندان نور تو معلوم بود داشت حتی نـور تو بر دشمنت تأثـیرها هتک حرمتها به جای زهر، جانت را گرفت بیشتر از ضربِ تـازیـانـهها، تحـقـیرها زهر هم دارد علائم، بدترینش تشنگیست سوخـتی اما به یـاد کـشـتۀ شـمـشـیـرها روضۀ جدّ غریبت عـاقـبت شد قـاتـلت یاد آن پـیکـر که زیرِ نیـزهها و تـیـرها دست و پا میزد ولی چشمش به خیمهگاه بود وای از رزق حرام و وای از تزویرها میشکست ایکاش دستیکه به رویش شد بلند میشکست ایکاش با دستش عصایِ پیرها!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
هرچـند گـدایـان، در این خـانه زیـادند اینها همگی مـظهـر لطـفاند، جـوادند هرگز به کسی پاسخ «برگرد» نـدادند اینـهـا نه خـدایـنـد، نـه مـانـند عـبـادنـد هرکس که نیامد در این خانه، ضرر کرد بُرد آنکه شبی را در این خانه سحر کرد بر محضر تو، عرض سلام، عرض ارادت ای آنکه گره خورده به نام تو سخاوت پـیـچـیـده شـمـیم رضـوی بـین رواقـت انـگـار خـراسـانم و مـشـغـول زیـارت نام تو گـره وا کـنـد از مـشـکـل مـردم دیدیم کـرامات تـو را گـوشـهای از قـم دارنـد خـبـر از کـرمت، مـردم بـغـداد مـرد عـربـی آمـد و بـر پـای تو افـتـاد دیـدیـم حـرم پُـر شده از نـالـه و فـریاد گـفـتیم چه شد؟ گـفت شفا داد! شفا داد! از سفـرۀ احـسان شـما، تـوشه گرفـتـیم از گـوشه ایوان تو ششگـوشه گرفـتیم ای آیـۀ مـسـتــور! عـزیـز دل زهــرا! موسایی و در طـور؛ عزیز دل زهرا! مظلومی و مهجـور؛ عزیز دل زهـرا! از فـاطـمهات، دور؛ عزیز دل زهـرا! هرچند که معصومۀ تو دل نگران است صد شکر مدینه، حرمت امن و امان است دردی که به ساق تو رسیده است، بماند گوش تو چهها که نـشنـیده است؛ بماند رنگ رخت از زهر پریده است؛ بماند گفتند که خـوب است، بعـید است بماند دشمن شده از درد تو، خوشحال! چه سخت است تنهایی و غربت ته گودال، چه سخت است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
میان روضه جاری میشود تا بر زبان زندان تداعی میشود در ذهن هرچه روضهخوان زندان گره گودال اگر خورده به جد او گره خورده به نام حضرت موسیبن جعفر بیگمان زندان شبی در بیکسی باید پُر از دلواپسی باشی که تفسیرش نمیگنجد یقیناً در بیان زندان دلش نزد رضایش بود و فکرش پیش معصومه به پای جبر اگر میرفت از این زندان به آن زندان همان بهتر ملاقاتش نیامد دخترش؛ زیرا ندارد بسـتری آماده نـذر میهـمان زندان بلای جان فقط تیر و کمان و تیغ و خنجر نیست که از جان اسیرش میبرد تاب و توان زندان چه گویم دیگر از افطار جانسوزش که با شلاق پذیـرایی کند از او به هنگام اذان زندان خجالت میکشد حتی غل و زنجیر؛ حق دارد اگر شرمنده باشد از حضور بد دهان زندان بیا ای سم تو دیگر لااقل قدری مدارا کن چرا که سالها کردهست او را نصفجان زندان سرش بر وری خاک اما برای روح مجروحش دری وا میکند امشب به سمت آسمان زندان معطر میشود از عطر قرآن بیم از این دارم که بردارد برای قاری خود خیزران زندان تنش از تابش خورشید رنگش بر نمیگردد خدا را شکر باید کرد؛ دارد سایهبان زندان ندارد تازگی ظلم بنیعباس و میسوزاند وجود حضرتش را از میان واژگان زندان برای عصمت اللهی که در رخت اسارت بود مهیا شد کـنار خانۀ شمر و سنان زندان
: امتیاز
|
























